بـا عـضـويت در خـبـرنامه ، اخبار و
مطالب گوناگوني را دريافت ميکنيد

ArbabeHekmat.com @ 2003
كاري از گروه نشر آثار و انديشه هاي
سيد محمد جواد موسوي غروي

 
  RSS Feed Contact Us About Us Home العربية English

زماني که با زمانه خويش نساختي و با مسند نشينان و امر بران ايشان کنار نيامدي و آنچه را جاهلان مي گويند ، جاهلانه باز نگفتي ، لاجرم به تبعيد ابدي گرفتار خواهي شد. حتي اگر جسمت در کنج منزلي در شهري ساکن باشد

 دعاء در قرآن (پنج) - جلسه سوم
 
 

«دعاء در قرآن» عنوان یکی از سلسه جلسات تدریس و تفسیر قرآن مبین است که توسط دکتر سیدعلی اصغر غروی در سال 82 در پنج جلسه ارائه گشته است. این مقاله بخش پنجم از متن پیاده شده همین کلاس می باشد. تاریخ سخنرانی: 3/5/82.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

غرض من از اينكه بخشي از مطالب قرآن را به صورت موضوعي در اينجا مطرح مي‌كنم، اين است كه ما بيشتر با مباحثي كه در قرآن براي تربيت و هدايت انسانها و نشان دادن راه مطرح شده است، آشنا بشويم، و اين آشنايي هم موجب عمل بشود. آنچه را كه ما مي‌خواهيم به عنوان دين انجام دهيم حتماً بايد توسط رسول خدا، صلوات الله عليه، گفته و انجام شده باشد، از جمله دعاء كه خواندن است.

در دو جلسهء قبل، با استناد به آيات قرآن، گفتيم كه خواندن چگونه است و چطور بايد خدا را خواند، و اشاره هم نمودم كه خواندن خداوند بايد خالي از شرك باشد. آخرين آيه‌يي كه در جلسهء قبل مطرح شد، آيهء 56 سورهء انعام بود كه قرآن از زبان پيامبر به مردم مي‌گويد: «قُل لاَّ أَتَّبِعُ أَهْوَاءكُمْ قَدْ ضَلَلْتُ إِذاً وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُهْتَدِينَ»،‌ بگو من از خواهشها و خواست‌هاي شما تبعيت نمي‌كنم، و اگر چنين كردم هر آينه من هم گمراه شده‌ام ‌و از هدايت يافتگان نخواهم بود.

موضوعي كه الآن در جامعه مطرح است، و بعضاً مي‌گويند كه دوران دينداري گذشته است، و حالا كه جوانها به دين اعتنائي ندارند، ديگر شما روشنفكران ديني هم خيلي با احاديث و آيات و اينها كاري نداشته باشيد و مطرح نكنيد و از خودتان حرف بزنيد! زيرا اگر از دين حرف بزنيد، جوانها از دور شما پراكنده مي‌شوند و حرف شما ديگر مستمعي نخواهد داشت! من با استناد به همين آيهء «لاَّ أَتَّبِعُ أَهْوَاءكُمْ» يا آيهء ‌«لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم»(بقره120) كه مي‌گويد اي پيامبر! اگر از هوي‌ها و خواهش‌هاي آنها تبعيت كني، آنها دنبال تو نخواهند آمد، حتي اگر يهودي يا نصراني بشوي آنها نخواهند آمد؛ نتيجه مي‌گيرم كه آن جوان يا پيري كه تصميم گرفته است كه دين نداشته باشد، به اينكه من از قرآن صحبت كنم يا نكنم، به راه خير و صلاح نخواهد آمد. بناءبراين يكي از نكات حساسي كه باعث شده اين گونه جلسات كه در گذشته و حتي در قبل از انقلاب بوده، مفيد و مؤثر واقع نشود، اين است كه كساني كه مستمع اين سخنراني‌ها بوده‌اند، كوششي براي تربيت فرزندان خودشان نكردند. يعني هر كسي از اين مستمعين كه رفته، دنبال خودش ميراث فرهنگي باقي نگذاشته است. الآن هم ما دچار همين نقيصه هستيم. يعني والدين كوشش نمي‌كنند فرزندانشان را با دين آشنا كنند! بناءبراين اينها «هَبَاء مَّنثُوراً»(فرقان23) شده و يك عده‌يي آمدند و براي خودشان گوش دادند، اما كوشش نكردند كه اين كلام، حتي در حيطه و دايرهء خانوادهء خودشان، عملي و اجراء بشود، و آنها گوش بدهند و حتي اگر اعتراضي دارند مطرح كنند و بحث نمايند. اين كار را نكردند و حتي براي اينكه زندگي‌شان راحت‌تر باشد و به هم نخورد، اين مسائل را مخفي هم مي‌كردند! و در آن زمان خيلي از افراد بودند كه وقتي از اين جلسات به خانه مي‌رفتند، به خانواده‌هايشان مي‌گفتند كه ما فلان جا بوديم، مثلاً سي‌و‌سه پل يا پل خواجو بوديم و يا به گردش رفته بوديم، كه يك وقت متهم نشوند كه رفته‌اند حرف دين را گوش بدهند. خوب چنين افرادي و چنين جوي نمي‌توانست تأثير پذير از چنين كلامي باشد، و يك جهت اين است كه ما در همين نفس «دعاء و خواندن» از ديدگاه و منظر قرآن اشتباه كرديم.

 در سورهء مريم از آيهء 40 به بعد، ابراهيم با پدرش صحبت مي‌كند: «وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَّبِيّاً»(مريم41)، اي پيامبر در اين كتاب يادي از ابراهيم كن كه او هم راستگو و هم نبي و پيام‌آور بود. پس اولين خصيصه‌يي كه براي يك انسان هادي لازم است، اين است كه صديق و راستگو باشد. «إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ مَا لَا يَسْمَعُ وَلَا يُبْصِرُ وَلَا يُغْنِي عَنكَ شَيْئاً»(مريم42)، اي پدر چرا چيزي را مي‌پرستي كه نه مي‌شنود و نه مي‌بيند و نه نيازي را از تو برآورده مي‌سازد؟

آيا تا به حال به اين آيهء قرآن دقت كرده‌ايم؟! ببينيد آيه صريحاً و بي‌هيچ برو برگردي اين نوع زيارتهايي را كه ما مي‌رويم، اين دخيل ‌بندي‌هايي را كه ما داريم و اين امامزاده‌هايي را كه ساخته‌ايم، نفي مي‌كند، اينها اگر به جاي خدا نشسته باشند و به عوض او پرستيده شوند تماماً بت‌ پرستي است، «لَا يَسْمَعُ»، نمي‌شنود! «وَلَا يُبْصِرُ»، ‌نمي‌بيند! «وَلَا يُغْنِي عَنكَ شَيْئاً»، نيازي را از تو برآورده نمي‌كند! يكي به طنز مي‌گفت فكر كنم كه اين لاله و لادن از حيطه مداواي امامهاي ما خارج بودند كه اينها را بردند سنگاپور! آيا ائمه ما بايد وضعشان به اينجا برسد كه اينطور مورد استهزاء واقع بشوند؟! و آيا آنها واقعاً اينگونه بودند كه حالا اينطور  مسخره بشوند؟! آيا جاي تأسف نيست؟! چرا ما اينطور دعاء مي‌كنيم؟! ببينيد اول مي‌گويد: «صِدِّيقاً نَّبِيّاً»، يعني ابراهيم بسيار بسيار راستگو است و نبي است و از موضع راستگويي و نبوت دارد پدرش را هدايت مي‌كند كه چرا چيزي را مي‌پرستي كه نه مي‌شنود و نه مي‌بيند و نه نيازي را از تو برآورده مي‌كند؟! ما چه جوابي داريم؟ همين را توسعه بدهيد، چرا ما دعائي مي‌خوانيم كه نه مي‌فهميم كه چه مي‌گوييم و نه معناي آن را مي‌دانيم، نه راوي آن را مي‌دانيم و نه صحت و سقم آن را! چرا؟ اين طرز دعاء خواندن چه اثري دارد؟

«يَا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جَاءنِي مِنَ الْعِلْمِ مَا لَمْ يَأْتِكَ»(مريم43)، پدرم علمي براي من آمده كه به تو داده نشده است، در اين آيات خيلي نكات دقيق و حساسي هست، دارد آموزش مي‌دهد كه اگر استاد در كنار شاگرد تواضع كرد، شاگرد خودش را از مرحلهء شاگردي فراتر نبرد و هميشه در برابر استاد، شاگرد باشد تا ياد بگيرد، و تواضع و فروتني استاد موجب نشود كه بگويد تو يكي و من هم يكي! حتي اگر پدر و فرزند باشد و پدر كه بزرگتر و پيرتر است و مربي هم هست، ولي چون دانش فرزند افزون شده است، و در مقام استادي قرار گرفته، پدر نيز خود را در برابر استاد از مرحله شاگردي فراتر نبرد.

 من به خوبي يادم هست، از 37 سالگي پدرم به خوبي يادم هست كه جد پدري ما كه ايشان هم روحاني بود، و حدود 40 سال هم از پدر ما پيرتر بود، به حدي متقي و پرهيزگار بود كه مرحوم حاج آقا رحيم ارباب جلو پاي ايشان بلند مي‌شد و تعظيم مي‌كرد. خيلي متقي بود، از فرزندي هم كه تربيت كرده است، پيدا است، ولي با اين حال در برابر علم فرزندش تسليم بود، و به عنوان يك پيام‌آور به او نگاه مي‌كرد و به فرزند جوانش تعظيم مي‌نمود! مي‌خواهم بگويم كه اين مقام بُنُوَّت، يعني پدري و فرزندي، نبايد مانع تعليم گرفتن كسي از استاد بشود، يعني مانع تعليم گرفتن پدر از فرزند بشود. اين يكي از نكات مهم اين آيات است! توجه كنيد! ابراهيم مي‌گويد: پدرم به من علمي داده شده كه به تو داده نشده است و من از موضع و منظر وحي صحبت مي‌كنم، پدرم اين پرستش تو غلط است! پدر ابراهيم خداپرست است ولي در نظرش اين بتها براي او شفيع هستند. ابراهيم مي‌گويد: «فَاتَّبِعْنِي أَهْدِكَ صِرَاطاً سَوِيّاً»(مريم43)، پس از من پيروي كن تا راهي بسيار متعادل و ميانه و راست را به تو نشان دهم. «يَا أَبَتِ لَا تَعْبُدِ الشَّيْطَانَ»(مريم44)، اي پدرم شيطان را پرستش مكن!

من باز درخواست مي‌كنم كه مبحث شيطان را در جلد دوم كتاب «آدم از نظر قرآن» دقيقاً مطالعه كنيد، چون هنوز هم، حتي افرادي هم كه آن كتاب را يك دور مطالعه كرده‌اند، و شايد خود من هم در ذهنمان اين است كه شيطان يك موجود بيروني است و خدا آن را آفريده كه راه خود خدا را ببندد! يعني خود خدا براي خودش دشمن خلق كرده است! چون غير از خدا كه ما خالقي را قائل نيستيم، و خالق همه چيز در عالم خداي واحد است، پس شيطان را هم او آفريده است، اما اين خلاف حكمت الهي است! بناءبراين مبحث شيطان را به دقت مطالعه كنيد.

شيطان يعني هواي نفس، آن چيزي كه در وجود انسان با عقلانيت انسان با عقلانيت و خرد انسان مخالفت مي‌كند، و اين شيطان بايد باشد! و يك جايي وجودش ضروري است، مثل آتش كه براي پختن غذا، براي گرم كردن و ذوب فلزات و... ضروري است، ولي براي اينكه انسان دستش را در آن بگذارد، و يا براي اينكه خانه يا شهر را آتش بزند، مضر است، و در واقع آتش در اينجا شيطان است. پس هر چيزي از پديده‌ها و مخلوقات جهان كه خودبه‌خود، يا به دست انسان، از مسير طبيعي خودشان خارج بشوند و زيان برسانند، شيطان هستند. «إِنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمَنِ عَصِيّاً»(مريم44)، شيطان آن كسي است كه براي خداي رحمان و در برابر او عصيان و نافرماني كرده است. خوب مگر آن بتهاي بيجان، نافرماني مي‌كردند، پس نفس نافرماني از وجود انسان سر در مي‌آورد، و بناءبراين انسان نافرمان، شيطان است!

ابراهيم مي‌گويد: اي پدر من! اگر تو از هواي نفس خودت تبعيت كني و پرستندهء اين بتهايي شوي كه نه ميشنوند و نه مي‌بينند و نه نيازي را از تو برآورده مي‌كنند، تو تابع هوي و خواستهاي نفساني خودت شده‌اي! يعني تابع شيطان شده‌اي و در برابر خداي رحمان، عصيان و نافرماني كرده‌اي! «يَا أَبَتِ إِنِّي أَخَافُ أَن يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِّنَ الرَّحْمَن فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيّاً»(مريم45)، اي پدرم! من از آن بيمناكم كه عذابي از جانب رحمان تو را بگيرد و تو دوست شيطان و قرين و همراه شيطان بشوي!

چرا اينجا عذاب را با رحمان كنار هم آورده است؟! براي اينكه رحمان صفت رحمانيت الهي است كه تمام كائنات را فرا مي‌گيرد. «وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ»(اعراف156)، يعني رحمت من همه چيز را فراگرفته است. اما اين خدايي كه رحمتش همه چيز را فراگرفته است، همين خداي رحمان، عذاب مي‌فرستد، براي چه كسي؟ براي كسي كه با شيطان همراه و هم داستان شده است. يعني تابع هواي نفسش شده است. آري اي پدرم! من از اين بيمناكم كه تو قرين و هم داستان شيطان بشوي، و الا اگر تو بروي و بتبپرستي، براي من تفاوتي نمي‌كند و زياني به من نمي‌رساني. حالا اگر كه جامعه بتپرست باشد، و ابراهيم هم در ميان آنها باشد، يعني قرآن زنده در ميان آنها باشد، اين جامعه از چنين وجودي سودي نمي‌برد و نتيجه‌يي از بودن او نخواهند گرفت.

حالا جوابهاي پدر ابراهيم را بشنويد، او هم دليل دارد، «قَالَ أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ آلِهَتِي يَا إِبْراهِيمُ»(مريم46)، اي ابراهيم! تو پشت به معبود من كردي؟! جواب را ببينيد! جواب اين نيست كه؛ بلي! شما راست مي‌گوييد، و من معذرت مي‌خواهم، و حالا مي‌روم و فكر مي‌كنم كه حرف شما در چه جايگاهي است، و از چه منظري است، و آيا واقعاً اين چيزهايي كه نه مي‌شنوند و نه مي‌بينند و نه نيازي را از من برطرف مي‌كنند، قابل پرستش هستند يا نه؟! نه! جواب اينگونه نيست! بلكه ابراهيم را متهم مي‌كند!

اگر شما امروز بگوييد كه اين زيارتكده‌ها تماماً خلاف نص صريح قرآن است، مي‌گويند شما بيدين هستيد! ولايت نداريد! وهابي هستيد! سني هستيد! يعني دقيقاً همان حرفي را كه پدر ابراهيم مي‌زند: «أَرَاغِبٌ أَنتَ عَنْ آلِهَتِي»، تو پشت به معبود من كردي؟! پشت به دين كردي! پشت به ولايت كردي! چه فرقي است بين اين استدلال و استدلال پدر ابراهيم؟!

بياييد كلاهمان را قاضي كنيم و ببينيم كه واقعاً موانع ظهور دين در جامعه چيست؟! شما امروزه در جامعه مي‌بينيد كه همان جوانهايي كه نماز هم نمي‌خوانند، وقتي پدر، مادر، عمه و... آنها فوت بكند، مجلس ترحيم مي‌گيرند! بهترين قاري را مي‌آورند! بهترين مداح را مي‌آورند! پول مي‌دهند و شخصي را براي اداء نماز و روزه استيجاري اجاره مي‌كنند! بلي! همين‌ها كه اعتقاد ندارند، به اينجا كه مي‌رسند، يك مرتبه وحشت ميكنند كه نكند آن طرف، يعني در آخرت معذب باشد؟! بناءبراين كوشش مي‌كنند با پول برايش ثوابي جمع و جور كنند. مثلاً اگر مداح بگويد بيست هزار تومان مي‌خواهم، اين مي‌گويد كه حالا اين دو هزار تومان را هم اضافه بگير و شب هم دعاء كن و براي متوفي قرآن بخوان! آخر چگونه از دعاء اين شخص، آن فرد آمرزيده ميشود؟! با عنايت به صريح آيات كتاب، اينها بتپرستي است! بحث بين ابراهيم و پدرش هم همين‌هاست! مگر زمان نمرود در بتكده‌يي كه بت‌ها را چيده بودند، چه چيزهايي وجود داشت؟ آنها حداقل شكل هم داشتند، اينها شكل هم ندارند، يك تجير يا يك چيز آهني را درست كرده‌اند و دور آنجا كشيده‌اند.

 
۞ ارسال نظرات درباره اين مطلب...