بـا عـضـويت در خـبـرنامه ، اخبار و
مطالب گوناگوني را دريافت ميکنيد

ArbabeHekmat.com @ 2003
كاري از گروه نشر آثار و انديشه هاي
سيد محمد جواد موسوي غروي

 
  RSS Feed Contact Us About Us Home العربية English

زماني که با زمانه خويش نساختي و با مسند نشينان و امر بران ايشان کنار نيامدي و آنچه را جاهلان مي گويند ، جاهلانه باز نگفتي ، لاجرم به تبعيد ابدي گرفتار خواهي شد. حتي اگر جسمت در کنج منزلي در شهري ساکن باشد

 دعاء در قرآن (سه) - جلسه دوم
 
 

«دعاء در قرآن» عنوان یکی از سلسه جلسات تدریس و تفسیر قرآن مبین است که توسط دکتر سیدعلی اصغر غروی در سال 82 در پنج جلسه ارائه گشته است. این مقاله بخش سوم از متن پیاده شده همین کلاس می باشد. تاریخ سخنرانی: 6/4/82.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

در جلسهء قبل معناي «دعاء» را خدمت سروران عزيز عرض كردم و گفتم كه «دعاء» يا «خواندن» بايد ناشي از اشتياق باشد، و برايتان مثال زدم كه همانطور كه وقتي انساني نسبت به انسان ديگر مشتاق مي‌شود، اقدام به خواندن او مي‌كند، يعني براي ايجاد ارتباط با طرفي كه نسبت به او اشتياق پيدا كرده است، اقدام مي‌كند. يا نامه مي‌نويسد يا به وسيلهء رسانه‌هايي مثل تلفن، يا ديگر وسايل ارتباطي كه وجود دارد، با او ارتباط برقرار مي‌كند. پس خواندن خدا و دعاء بايد ناشي از اشتياق باشد، يعني انسان مشتاق خداوند شده باشد و او را بخواند. البته اين خواندن مراحلي دارد و مسائل مختلفي در خواندن خدا مطرح مي‌شود، كه عبادت بخشي از آن است و نيايش بخش ديگري است. نيايش متضمن تسبيح، حمد، ستايش، شكر و سپاس حق‌تعالي است. بخش ديگر دعاء يا خواندن، آن قسمتي است كه انسان از خداوند چيزي را طلب مي‌كند، كه نوع آن را قرآن تعيين كرده و نيازمند استجابت هم هست. يعني خداوند بايد آن خواست و طلب انسان را قبول كند و جواب هم بدهد. قرآن تعيين مي‌كند كه انسان بايد از چه راههايي اين مراحل دعاء را طي كند و چه خصوصياتي بايد در دعاء باشد تا مراتب تكاملي خودش را طي كند.

در جلسه قبل دو آيه مطرح شد، يكي آيهء 57 سورهء اسراء، و يكي هم آيهء 28 سورهء كهف. در آنجا توضيح داديم كسي كه خدا را مي‌خواند، بايد از طرق و وسايل و ابزارها و راههايي كه خداوند تعيين كرده است، او را بخواند، «يَبْتَغُونَ إِلَى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ»(اسراء57)، يعني ابتغاء وسيله مي‌كنند، البته اين وسائل متعدد است، مثلاً خود قرآن يك وسيله است، كساني كه پيرو قرآن هستند نيز وسيله هستند، يعني تبعيت از آنها وسيله است، مثل خود پيامبر، يا مثل ائمه‌يي كه ما به آنها معتقد هستيم، يا اولياء ‌الهي و مجاهدان في‌سبيل‌الله، اينها همه مي‌توانند الگو قرار بگيرند و براي ارتقاء انسان به سطح و مرحله دعاء و خواندن خدا وسيله باشند. آيهء دوم كه 28 كهف بود، اين مطلب را بيان مي‌داشت كه انسان بايد پيوسته به ياد خدا باشد، «يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ»، يعني از بامدادان تا شامگاهان خدا را مي‌خوانند، و توضيح دادم كه اين «خواندن» به زبان نيست و عمل آنها بايد در راستاي هدايت الهي باشد.

يكي از آياتي كه در اين جلسه مطرح مي‌شود آيهء 68 سورهء فرقان است، كه در توصيف (البته كلمهء «توصيف» غلط است و «وصف» درست است و كلمهء «توصيف» در لغت عرب وجود ندارد، يعني به باب تفعيل نرفته است) عباد‌الرحمان است. قرآن در سورهء فرقان در وصف عباد‌الرحمان مي‌گويد: «وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ»، يعني كساني كه با خدا معبود ديگري را نمي‌خوانند. و اين مهم‌ترين نقطه افتراق دعوت انبياء با دعوتهاي ديگر است، يعني انبياء الهي بشر را به مكتب توحيد و يكتاپرستي و زير‌ پا گذاشتن تمام مظاهر شرك و بت‌پرستي، دعوت مي‌كنند. بناءبراين خواندن خدا، بسيار بسيار نزديك است به اين كه آلوده به مظاهر شرك بشود، يعني انسان در عين حالي كه خدا را مي‌خواند، كنار خدا و همراه خدا و با خدا چيز ديگري يا شخص ديگري را هم مطمح نظر قرار دهد و به او هم نظر داشته باشد و قرآن اين را نفي مي‌كند.

قرآن در جواب اين سؤال كه «عبادالرحمان» چه كساني هستند؟ مي‌گويد: «وَالَّذِينَ لَا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً آخَرَ»، يعني هيچ معبود ديگري را در كنار خدا نمي‌خوانند، يعني اگر خدا گفته است كه «هو الرزاق»، خدا رزاق است، و انسان از شخص ديگري طلب رزق كرد، يا از ابزار و وسيلهء ديگري طلب رزق كرد، يا از ظالمي ترسيد كه رزق او را قطع كند و حق را نگفت، و حق را اقامه نكرد، و حق را زير پا گذاشت، براي خدا شريك قرار داده است. مثلاً فرض كنيد كه بنده را به يك دادگاهي احضار كنند كه براي يك موضوعي شهادت بدهم، و آن شهادت ممكن است به نحوي عليه خود من يا خويشان يا پدر و مادر من باشد، كه قرآن هم مي‌گويد: «وَلَوْ عَلَى أَنفُسِكُمْ أَوِ الْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ»(نساء135)، يعني حتي اگر آن شهادت عليه خودتان يا پدر و مادر يا خويشانتان باشد، بايد بگوييد. پس اگر نگفت يعني مي‌ترسد كه روزيش قطع شود. روزي چطور قطع مي‌شود؟ مثلاً مي‌گيرند و زندانش مي‌كنند، آن وقت روزيش قطع مي‌شود، يا مي‌كشندش، يعني نفس كشيدن كه نوعي روزي است را از او مي‌گيرند. زيرا كه اين هواء را خدا داده است و اين روزي ما است كه نفس مي‌كشيم. روزي فقط نان و غذاء و اينها نيست، بلكه همهء چيزهايي كه خداوند در اختيار ما قرار داده است، رزق الهي است. از هر چه كه ما بهره مي‌بريم، از معنويت و ماده، تماماً رزق الهي است. قبلاً برايتان مثال رزقي كه مريم از آن سخن مي‌گويد و در قرآن بيان شده است را گفته‌ام، قرآن مي‌گويد: «كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هَـذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ»، اين روزي كه مريم مي‌گويد، روزي معنوي است، نبوت و وحي است. بناءبراين تا وقتي كه از آن نوع رزق و روزي معنوي هست، من نبايد شهادت ناحق بدهم يا حق را نگويم كه قاضي خوشش بيايد و يا من مورد تهاجم و تعرض قرار نگيرم، و حتي نبايد از اعدام و كشته شدن بترسم. اگر شهادت ناحق دادم يعني خداي ديگري را هم همراه اين خدا خوانده‌ام، كه آن قاضي است، يا يك كسي است كه قدرتش از من بيشتر است، يا كسي كه من فكر مي‌كنم كه قدرت دارد و از او مي‌ترسم! در حالي كه ممكن است قدرتي هم نداشته باشد. در هر حال «عباد‌الرحمان»، خدا و معبودي را جز خداي واحد نمي‌خوانند، يعني وقتي كه در جامعه حركت مي‌كنند، دنبال كار مي‌روند، سخن مي‌گويند، اقدام مي‌كنند، مي‌خوابند، «يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ»، پيوسته خدا را ميخوانند و همه جا خدا مطرح است و خشنودي و رضاي او.

قرآن در وصف عبادالرحمان اضافه مي‌كند كه: «وَلَا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ»(فرقان68)، و نفسي را كه خدا كشتنش را حرام كرده، نمي‌كشند. به طور كلي اين آيه مُشعر بر اين معنا است كه كشتن هر نفسي حرام است، يعني كسي كه خدا را مي‌خواند اقدام به كشتن كسي نمي‌كند. البته كشتن هم مراحلي دارد، يك وقت شما در ذهنتان نقشه مي‌كشيد كه فلاني را بكشيد، اين نوعي كشتن است! و مثل زنا كه قرآن مي‌گويد «وَلاَ تَقْرَبُواْ الزِّنَى»(اسراء32)، يعني به زنا نزديك نشويد، يعني در خيال و مخيله و ذهن خودتان هم حتي نيايد كه مي‌شود يك همچنين كاري هم كرد! دقت كنيد نمي‌گويد كه مرتكب زنا نشويد! مي‌گويد نزديك به زنا نشويد! يعني در شرايطي كه منتهي به زنا مي‌شود خودتان را قرار ندهيد! قتل هم مثل زنا مقدمات دارد و همانطور كه براي انجام هر كاري مي‌گويند مقدمه واجب، واجب است، يعني تا مقدماتش فراهم نشود، آن كار اتفاق نمي‌افتد، پس اگر من در ذهن خودم هم نقشهء قتل كشيدم، در واقع قاتل هستم. يعني روحيهء كشتن و انگيزهء كشتن در من هست و من مخالف كشتن نيستم و كشتن را حرام نمي‌دانم. «إِلَّا بِالْحَقِّ»، مگر اينكه حق باشد، و حق هم در قرآن يكجا بيان شده و آن هم قصاص است. آنجايي هم كه مي‌گويد «وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ»(توبه36)، يعني مشركان را بكشيد، در جايي است كه مشركان در مسجدالحرام به مسلمانها حمله كرده‌اند. چرا حمله كردند؟ چون مسلمانها مخفي بودند، و پس از هجرت پيامبر يك مرتبه ظاهر شدند و آمدند در مسجدالحرام و نماز خواندند. البته مسجدالحرام بتكده بود. اين را هم توضيح بدهم كه وقتي قرآن مي‌گويد كه بتها نجس هستند، خوب اگر اين نجسي يا پليدي ظاهري باشد، بايد مسلمانها قبل از اينكه در مسجدالحرام اقامهء نماز بكنند، مسجدالحرام را مي‌شستند، چيزهاي درونش را مي‌شستند، اما مسلمانها بدون شستن مسجدالحرام، در آنجا، در حالي كه هنوز بتكده بود، نماز خواندند و بتها تماماً در فتح مكه شكسته شدند. بناءبراين آن نجسي و پليدي كه قرآن ميگويد، ظاهري نيست. خوب وقتي كه مسلمانها آنجا نماز گزاردند، و اين كار ادامه پيدا كرد، و مشركين روز به روز مي‌ديدند كه بر نفرات آنها افزوده مي‌شود و بسياري از پدرها مي‌ديدند كه فرزندانشان در صفوف مسلمين هستند، و بسياري از پسرها مي‌ديدند كه پدرانشان در صفوف مسلمين‌ هستند، و اين مسأله خيلي برايشان سنگين بود، و وقتي ديدند كه نمي‌شود با آنها مواجههء رو در رو كرد، در همان دارالنَدوه تجمع كردند، («ندوه» به معناي اجتماع است و الآن در كشورهاي عربي «نادي» به معناي باشگاه است. دارالنَدوه هم باشگاه و محل اجتماع قريش و مشركان بود) و گفتند «چه بكنيم؟» و به اين نتيجه رسيدند كه وقتي مسلمانها در حال ركوع و سجود هستند از پشت سر به آنها حمله كنند و آنها را بكشند، و اين كار را كردند و تاريخها تا رقم نزديك به 180 نفر را گفته‌اند كه در اين تهاجم تروريستي از مسلمانها كشته شده‌اند! بعد از اين واقعه بود كه اين آيات از سورهء توبه نازل شد و خداوند به پيامبر وحي كرد كه ديگر هيچ پيماني ميان شما نيست! پيمان را شكستند و ديگر شما خودتان را متعهد به رعايت پيمان ندانيد. پس ببينيد آنجا هم موضوع قصاص است. يعني آنها كشتند، حالا شما هم بكشيد و قصاص كنيد. در ضمن بعد از آن آيه، قرآن مسأله عفو را مطرح مي‌كند، «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَأَدَاء إِلَيْهِ بِإِحْسَانٍ»(بقره178)، مي‌گويد كه عفو و گذشت و نيكي و احسان بالاتر و بهتر از قصاص است. بناءبراين از مشخصه‌هاي عبادالرحمان اين است كه نفسي را جز به حق نمي‌كشند، توجه كنيد كه خيلي مسأله در اينجا هست! در اين كشورهاي اسلامي كه نظامهاي سياسي آنها مخالفانشان را به عنوان مخالفت با نظام، و بدون آنكه كسي را كشته باشند مي‌كشند، و خود را هم تابع قرآن مي‌دانند و قرآن مي‌خوانند، واقعاً اين كشتن نفس به حق است؟! و چرا اميرالمؤمنين در حالي كه مي‌دانست ابن‌ملجم جزء خوارج است و در جنگ نهروان بوده و بعد فرار كرده، و حالا برگشته به كوفه، اقدامي نكرد؟! به اميرالمؤمنين هم، مثل امروز كه بولتن خبري به سران مي‌دهند، بولتن خبري محرمانه مي‌نوشتند و مي‌دادند، يا مذاكره مي‌كردند كه اينها آمده‌اند و هدفشان اين است، و بارها به اميرالمؤمنين اين موضوع را گفتند. اما ايشان مي‌فرمود كه قصاص قبل از جنايت نمي‌شود، و هنوز كاري نكرده است! اين حرف را دقيقاً به اميرالمؤمنين مي‌زدند كه مگر اينها در نهروان آدم نكشتند؟ پس حالا ما مي‌توانيم قصاص كنيم و بگوييم آنجا آدم كشته و اينجا او را بكشيم. اميرالمؤ‌منين فرمود: نه، آن جنگ بود و مسألهء كشتن در جنگ كاري به قصاص ندارد، و نمي‌شود كه او را به خاطر اينكه كسي را در جنگ كشته است، كشت و قصاص كرد. ببينيد خيلي جاي تأسف است كه ما از تاريخ بي‌اطلاع هستيم. وقتي قرآن مي‌گويد: «إِلَّا بِالْحَقِّ»، حق آن چيزي است كه خود قرآن تعيين مي‌كند نه آنچه ما تشخيص مي‌دهيم! بايد قرآن تعيين كرده باشد كه اينجا جاي كشتن هست يا نيست.

يكي ديگر از مشخصه‌هاي عبادالرحمان اين است كه: «وَلَا يَزْنُونَ»(فرقان68)، و زنا نمي‌كنند. چرا اينقدر به مسألهء فحشاء در قرآن اهميت داده شده؟ زيرا قرآن يك كتابي است كه تمام نهادهاي لازم براي ايجاد مجتمع خودش را شكل مي‌دهد، مجتمعي كه خودش به عنوان امت تعريف مي‌كند. يعني هيچ چيز را فروگذار نمي‌كند، و آن امت لازم نيست يك چيزي را براي اينكه ناقص است از بيرون بگيرد و بيايد به اين ملحق نمايد. تعريف امت و آن نهادهايي كه براي ايجاد امت لازم است در خود اين كتاب دقيقاً تبيين شده است، و از جمله اساسيات و مهمترين بنيان و اساس تشكيل امت، خانوادهء سالم است. يعني پدر و مادر و اولاد مشخص باشند، و پدر و مادر بتوانند مسائل تربيتي را به اولاد القاء كنند، و اولاد، به جهت ارتباط خوني و عاطفي و احساسي كه با پدر و مادر دارند، از آنها حرف‌شنوي داشته باشند. به همين جهت تأكيد فراوان قرآن روي سلامت خانواده است كه هيچ عنصر ترديد‌آور در تشكيلات خانواده وارد نشود. پس عبادالرحمان زنا نمي‌كنند. «وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ يَلْقَ أَثَاماً»(فرقان68)، و اگر كسي چنين كند، يعني هم نفسي را به ناحق بكشد و هم مرتكب زنا و فحشاء بشود، نتيجهء بسيار بد و گناه‌آلودي را خواهد ديد، «يَلْقَ»، يعني ملاقات خواهد كرد و «اثام» يكي از مصادر«اثم» است به معناي گناه. يعني نتايج و آثار ارتكاب گناه را در جامعه خودش خواهد ديد. و شما امروز در دنيا و مع‌الأسف در جوامع اسلامي مي‌بينيد كه بسياري از مسلمانها دارند اين «اثام» را ملاقات مي‌كنند، يعني نتايج بد ارتكاب گناه و معصيت را داريم مي‌بينيم.

آيهء 62 سورهء حج در واقع تبيين اين آيه است كه چرا ما نبايد همراه خدا معبود ديگري را بپرستيم؟ چرا نبايد اين كار را انجام بدهيم؟ مي‌گويد: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». ببينيد اصلاً اين آيه جاي ديگري هست ولي دقيقاً مي‌گويد «ذَلِكَ». خوب چرا نبايد با خدا معبود ديگري را بپرستيم؟ «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»، زيرا خدا ذاتاً عين حق است، «وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ»، و براي اينكه آنچه را كه غير از خدا بپرستند و بخوانند باطل است. ببينيد در اين آيات كلمهء دعاء هم هست، «يَدْعُونَ»، دقت كنيد كه موضوع دعاء است. «وَأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ»، و اينكه خدا هم «عَلِي» است، يعني بلند مرتبه است و از همه موجودات و آفريده‌ها مرتبه‌ او بالاتر و كبير است و بزرگ‌ترين است. خوب اينها جزء اركان اين مكتب است. يعني با اين انديشه مي‌توان يك امت واحد را بوجود آورد، انديشه‌يي كه در آن معبود در اوج قرار گرفته و كبير است. يعني انسان پرستنده اين خدا كه در اين مكتب معرفي مي‌شود، هيچ كس و هيچ چيز را بزرگ نمي‌داند. نه بزرگتر! اصلاً بزرگ نمي‌داند، همهء موجودات مخلوق آن خداوند كبير و عَلِي هستند. بناءبراين كسي را و چيزي را در يك مرتبهء عالي قرار نمي‌دهد كه بعد بگوييم خدا بالاتر است يا خدا بزرگتر است. در معناي «الله‌اكبر»، مترجمان اشتباه كرده‌اند كه مي‌گويند خدا بزرگتر از آن است كه وصف شود، و اصلاً در مورد خدا قياس وجود ندارد كه خدا با يك چيز بزرگي مقايسه شود و بعد بگويند خدا بزرگتر است. معناي درست اين است كه خدا چنان بزرگ است كه در وصف نگنجد، يعني عظمت و بزرگي خدا بيانتهاء است و او بزرگترين است. من كاري به مكاتب ديگر ندارم، اما در اسلام تمام تفكر منسجم است. يعني از يك خدايي شروع مي‌كند و تمام معبودهاي ديگر را نفي مي‌كند تا مكتب توحيدي شود و شرك‌آلود نباشد. شرك از بين برود و اسلام شرك را قاتل مكتب مي‌داند، شرك را قاتل انسان مي‌داند، شرك را قاتل عظمت انسان مي‌داند، و بعد به اين نكته توجه مي‌دهد كه اگر انساني خليفه‌الله شد، خليفه‌الله در عظمت، مرتبه دوم عظمت الهي است؛ «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً»(بقره30)، خليفه‌الله است اما نه اين انسان! انساني كه به آن مرتبهء عالي و به سدره‌المنتهي برسد! آن انسان است كه در عظمت و بزرگي در مرتبه بعد از خالق قرار مي‌گيرد. اما عامل مؤثر، و شايد مؤثرترين عامل در بازداشتن انسان از طي اين طريق به سوي سدره‌المنتهي و به سوي كمال و خليفه‌اللهي، شرك است. يعني ضمن اينكه من خدا را قبول دارم و مي‌پرستم، و شايد زيباترين و قشنگ‌ترين عبادتها را هم براي او انجام مي‌دهم، و از هر نظر چه مقدمات عبادات و چه مؤخرات آن و اصلش، مثلاً لباس نماز مطهر و پاك باشد، مكان آن غصبي نباشد، لقمهء حرام نخورده باشم، قرائتم درست باشد، حواسم جمع ذكر نماز باشد. ولي در كنار اينها يك چيز ديگري را يا كس ديگري را در كنار خدا قرار بدهم و به او هم توجهي را بنمايم كه به خدا مي‌نمايم، اين شرك است. ببينيد من باز تكرار مي‌كنم، اين مكتب كه مي‌خواهد امت بسازد، تمام اجزايي را كه كنار هم چيده با هم منسجم هستند و تناقض و تضادي در آن نيست. به همين جهت هم ما، يعني گروهي كه از صدر اسلام تا حالا بوده‌اند كه من هم جزء آنها هستم، معتقد به ناسخ و منسوخ در قرآن نيستيم، و معتقديم كه بايد دليل را پيدا كرد. زيرا قرآن كتاب منسجم است، و خداوند هيچ وقت چيزي را نمي‌فرمايد كه مثلاً فردا ببيند كه بد درآمد، و ديگر به درد نمي‌خورد، آن وقت بگويد حالا اين را كنار بگذاريد و از اين به بعد اينطور عمل كنيد! اين ناقض علم خداوند است! بناءبراين آن انسجام را بايد كشف كرد.

 
۞ ارسال نظرات درباره اين مطلب...